تبلیغات
ذهن سوخته

این وبلاگ بصورت گروهی اداره می شود

ذهن سوخته

¯ نقطه

پنجشنبه 3 آبان 1386

انقلاب

انقلاب آب های راکد مرداب

سقوط در خط ممتد اریب

و نقطه پایان سیر درد هر خط

خط پایان فردیت نقطه

استحاله ی مرگ در هزارها زندگی

کبریت های خیس و سیگارهای خیس تر

مرگ بی نقطه

نقطه ی مطلق بود

همیشه مرگ نقطه ای بوده است

و نقطه مرگی

نوشته داریوش

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان 1386 و ساعت 01:10 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ مسدود

دوشنبه 4 تیر 1386

-وگرنه فرود خواهد آمد.

-روی کدام سر؟

-خدا می داند.

-خدا بیامرزد.در کدام قبرستان؟

-در یک روستای پرت.تنها و گمنام.

گاهی هم به گوشی هایشان نگاهی می انداختند.

-تو چطور؟

-نمی دانم.فعلا ماندگارم.

-تا کی؟

-تا وقتی که دلی برایم تنگ باشد.و تو؟

-می مانم.می خواهم دوباره تلاش کنم.

-در کدام حزب؟

-حزبی که لااقل بد نباشد.

در دست یکی گل و در دست دیگری روزنامه امروز صبح بود.خیابان ها باز هم مسدود بود. بوق... بوق... بوق...

نوشته شده در دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 05:06 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ جعبه

جمعه 11 خرداد 1386

درختان در جوار هم.خورشید می رود.آدم ها می روند.کوچه تنها می شود باز هم.

خشم انسان،از گلوی گلوله زوزه می کشد.در سینه خداوند می نشیند.آرام می گیرند-هر دو-.

دیدی که درخت سیب،هم سیب پروراند،هم عدوی سیب-کرم-.مانده ای."در کدام آغوش می توان آرامید؟"

جعبه ای خالی در من.حجم بی تابی اش را دیدی.تا آمدی کاری کنی...نکردی.من تنها ماندم.

وقتی که حسرت،آواز شوم می خواند از حنجره جغد،شب است،من گوش می کنم.

من گوش نمی کنم.پر می شوم از اوهام.وهم است که گوش می کنم-شاید-.

نوشته شده در جمعه 11 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در جمعه 11 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ



¯ دل

شنبه 5 خرداد 1386

جعبه ها را از روی قفسه پایین می آورم.کارت پستال،نقاشی،نامه،سرامیک،خاک اره.

شاید باز وقتی کنم و روی دیوار راه بروم یا چشمانم را ببندم و ققنوس به شعله کشم.شاید دارم می شکنم،یا دستی را می گیرم.شاید خیلی سخت می گذرند ثانیه های سیال.

زمین که می چرخد سرم گیج می رود.زمین که می ایستد گریه ام می گیرد.

روز را رها می کنم تا تنهایی به تاراج عاطفه سرگرم باشد.

ماه را از قاب تیره پیرامونش برمی دارم و در جیب پیراهنم-روی قلبم-می گذارم.

خیلی کوچک می شود و شکننده،دل،وقتی که تنگ می شود.

نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در شنبه 5 خرداد 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ



¯ داریوش دوست داشتنی من

یکشنبه 17 دی 1385

داریوش دوست داشتنی من

مست و مسواک هرشبه

      وگاهی چند پاره خط

          بابت تیک تاک حضور 

چقدر باید بگویم 

      تا از عمق ناباوری 

                بیایی بالا 

نگاه کنی

تا ببینی

           دوستت دارم 

باور کنید 

عاشق خودم شده ام !!!
    اگر این مرگ هر روزه بگذارد 

نوشته داریوش

 

نوشته شده در یکشنبه 17 دی 1385 و ساعت 12:01 ب.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در یکشنبه 17 دی 1385 و ساعت 12:01 ب.ظ



¯ عجب خرمگس سمجی

پنجشنبه 23 شهریور 1385

*آیا به راستی دانایی قدرت است؟ من می دانم نفس هایی در سینه حبس شده اند به زور ، من می دانم قلم هایی خشک شده اند با وحشت ، من می دانم جان آدمی برای زورمندان حتی به قدر پر کاهی هم ارزش ندارد به همین سادگی ، لعنت بر این دانایی.

*این دانسته ها پیش از آن که به نیرویی علیه درد آفرینان تبدیل شوند منزلتی نمی توانند داشته باشند مگر برای در خود فرو رفتن ، پز دادن و یا از همه چیز زده شدن.

*درد آفرین فقط قدرت حاکمه نیست ، تمام ریز و درشت هستی (انسان ها،باران،دریاها،کوه ها و...) قادر به درد آفرینی هستند. این دردها به تیرگی زیست می انجامند.

*آیا زیبا زیستن همه انسان ها جمع اضداد است؟آیا شرط خوشبختی گروهی نگون بختی گروهی دیگر است؟آیا تنها آرمان ما به خوشبختی رسانیدن اکثر انسان هاست؟

*چگونه دانایی تبدیل به نیرویی برای تغییر می گردد؟به نیرویی برای اعمال فشار؟به نیرویی برای آبی کردن زندگی؟به نیرویی برای آفرینش زیبایی؟

*امروز پس از مدت ها نسیم خنک و پوست نوازی می وزد.مادرم دارد غذای مورد علاقه ام را می پزد،تنها به خاطر من.احساس خوبی ندارم.عجب خرمگس سمجی.

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در پنجشنبه 23 شهریور 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ



¯ خود تخریبی

دوشنبه 30 مرداد 1385

من آرام هستم. من ناآرام هستم. اعوجاج زمان تنش هایی رعب آور در دالان های تیره ذهنیت من می آفریند. شیاطین آفرینش،تیرگی های تنیده بر ناآرامی های مرا بی امان تشدید می کنند.

                          *********

من زشت هستم. من زیبا هستم. او زیباست. زیبایی وحشت زاست. دهشتناک است. زیبایی وسعت بی واژه ایست که با لذت بیگانه و از درد سرشار است. وسعتی که چشم اندازهای شگفت آن تنها موید و تشدید کننده زشتی است.

                          *********

او مرا دوست دارد. من او را دوست دارم. عشق ایمن ترین راه برای برآورده کردن میل اقتدار در ماست.  او مرا «مصرف» می کند. من او را «مصرف» می کنم. اما هر دو خوشحال هستیم.

                          *********

او می گوید:«خدا عاشق است». او خدایی دارد که مقتدرانه به او عشق می ورزد. عجیب مفهومیست عشق ورزیدن از موضع اقتدار.

                          *********

خود را می سازم. خود را تخریب می کنم. خود تخریبی به تنهایی گرایش دارد، به گریز از الهه لذت و پرتاب کردن آب دهان بر همه نیک صفتانی که خود را دوست دارند پیش از آنکه دیگری را دوست داشته باشند.

                          *********

هوا گرمای چندش آوری دارد. گربه ای روی دیوار همسایه تلو تلو می رود. خورشید پشت درخت های دور دست آتش گرفته است. هوا خنک شده است. احساس می کنم خیلی بدریخت شده ام.

                          *********

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1385 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در جمعه 3 شهریور 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ



¯ اعتماد

دوشنبه 26 تیر 1385

چگونه می توانم به دیگران اعتماد کنم؟ دیگرانی که شخصیتی جدا از من دارند و در ذهنشان چیزهایی می گذرد که من از آن ها آگاه نیستم؟ دیگران می توانند چیزهایی را به زبان بیاورند که حقیقت ندارند. می توانند خودشان را طوری که واقعا نیستند نشان دهند. از سویی ممکن است شخصیت و افکار حقیقیشان را نشان دهند. من نمی توانم به یقین این موضوع را دریابم. آیا باید اعتماد کنم؟

اعتماد چیست؟ فرایندی که طی آن می توانم به دیگری اعتماد کنم چگونه است؟ اعتماد چه مراتب و درجاتی دارد؟ چگونه می توانم به دیگری «ایمان» بیاورم؟ من تشنه اعتمادم. کجاست اعتماد؟ چه زمانی رابطه «من» با «دیگری» سرشار از آرامش و ایمان می گردد؟

در خود مانده ام. گاهی مانند عقب مانده های ذهنی (شاید واقعا کودن باشم) در گوشه ای از این سلول زیبای انفرادی کز کرده و آرزو می کنم کاش کودکی بودم و به سادگی می توانستم اعتماد کنم. کاش آدم ها قصد فریب همدیگر را نداشتند. کاش من این قدر نا آرام نبودم. کاش این قدر بد بین نبودم. ریشه های درخت بی اعتمادی تا جایی در من رسوخ کرده است که تمام لذت حاصل از برقراری رابطه دوستانه با دیگران را در اندرون من می مکد و مرا تبدیل می کند به همان نهال خشکیده با موهای بلند که با چشمانی گود افتاده و بهت زده فقط به اطرافش زل زده است.

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر 1385 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ نماد

شنبه 19 فروردین 1385

آپارتمان های چهار طبقه روبرویم هستند. از این ارتفاع می توان قسمت هایی از شهرک را دید. بهار است ، هوا گرفته و نسیمی غبار آلود در حال وزیدن است. پیش از این بسیار به این قسمت پارک آمده بودم ، اما هرگز چیزی نظرم را جلب نکرده بود. حال اوضاع متفاوت است. مجموعه ای از آپارتمان ها اینک برای من فقط ساختمان های قوطی کبریتی نیستند ، « نماد » هستند. نماد یک « دوست ».

حوادث خاطره ها را می سازند و خاطره ها مفاهیم را می شکافند. آنگاه نماد می روید و عناصر نامربوط پیشین را به هم مربوط می سازد. از این پس این ترکیبات هستند که منطقی نوین برای فرد می آفرینند. در اینجاست که شهرک برای خانواده ها جایی برای زندگی می شود ، برای پیمانکار محلی برای کسب در آمد و البته برای من نماد یک دوست.

در جهان فقط با اجسام یا اشخاص یا اجرامی مادی سر و کار داریم ، ذهن ما به واسطه عوامل قابل کشف هاله ای از مفاهیم را حول آن مادیات جهان بیرون می کشد و آن ها را تبدیل به نمادهایی می کند که گاه فرد را می شوراند ، گاه می گریاند و گاه می خنداند.

صدای سگ ها به گوش می رسد. قطرات باران با کرشمه فرو می ریزند. هوا تاریک شده است. بوی خاک نمناک شش هایم را مست می کند. شهرک مجموعه ای از آپارتمان های نورانی شده است. به این می اندیشم که نماد ها تا چه زمانی نماد باقی خواهند ماند. آیا ممکن است یک نماد همزمان حامل دو مفهوم متضاد باشد؟ راستی اگر ذهن من قابلیت تزریق احساس را به جهان نداشت ، چگونه این جهان خشک و شکننده می توانست قابل تحمل باشد؟ ذهن من به وسیله نماد ، احساس را به رگ خشک هستی تزریق می کند.

موهایم خیلی بلند شده اند و کم کم دارند خوش حالت می شوند.

نویسنده : کیارش

نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ باران

پنجشنبه 18 اسفند 1384

باران را یارای پالاییدن آدمی نبود

اینک آسمان برف می بارد

و چه خوش گمان آسمان

 که می انگاشت

تواند شوید نقاب های رنگین آدمی را

و هویدا کند

 چهره های گندیده از گند انسان بودن را

آه

چه خوش گمان بود آسمان

و چه ایمن آدمیان با چترهای سیاهشان به کشتن باران رهسپارند!!!

نوشته داریوش

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ



¯ در باب میل جنسی (۲)

شنبه 22 بهمن 1384

چه كسم من؟چه كسم من؟كه بسی وسوسه مندم

گه از این سوی كشندم، گه از آن سوی كشندم

نفسی آ تش سو زا ن ، نفسی سیل گریزا ن

زچه اصلم؟ ز چه فصلم؟ ز چه بازار خرندم؟

نفسی رهز ن و غو لم ، نفسی تند و ملو لم

نفسی زین دو برونم ، گه بر آن بام بلند م                         ( دیوان شمس)

در عین حال هستند خصلت هایی كه ما آن ها را قدر دانسته و جزیی از تمدن بشری به حسابشان می آوریم،در حالیكه دانشمندان نشانه هایی از وجود این خصلت ها را در حیواناتی خاص مشاهده كرده اند.مثلا آن ها متوجه شده اند كه در زندگی شامپانزه ها نشانه هایی از فرهنگ دیده می شود:«محققانی که بر روی پستانداران عالی تحقیق می کنند می گویند ثابت کرده اند که شامپانزه مانند انسان از عادات و سنن جمعی پیروی می کند.» دانشمندانی كه نتیجه این تحقیقات خود را در مجله علمی Nature در اوت 2005 منتشر كرده اند در یافته اند كه پستانداران عالی ضمن تقلید از دیگران، به توسعه سنت های فرهنگی می پردازند. آیا پس از اینكه فهمیدیم اشتراكات ما با حیوانات بیش از آن چیزی است كه گمان می كردیم، باید باز هم بر نابود كردن آن اشتراكات پای فشاری كنیم؟

ج. اما مردمانی دیگر هم هستند كه تمایلات جنسی طبیعی و متعارفی دارند و مایل به برقراری رابطه جنسی نیز هستند،اما قادر نیستند شرایط آن را فراهم كنند. یا به دلیل موانع مذهبی و فرهنگی،یا به دلیل كمبود امكانات یا به هر دلیل دیگری. معمولا این افراد،مخصوصا اگر این كشش را مدت زمانی طولانی داشته اند و تمایلشان شدید باشد و نیز از لحاظ قدرت تفكر و تحصیلات در سطح مقبولی نباشند، رفتار های ناهنجاری از خود بروز داده و در برخی مواقع -- مانند هر دو گروه قبلی -- موجب هتك حرمت و آسیب رسیدن به دیگران می شوند.

موضوعی كه من روی آن دست گذاشته ام آن قدر حساس و پیچیده است كه به سادگی نمی توانم نتیجه گیری كنم. اینك هم البته قصد نتیجه گیری ندارم. در این موضوع نمی توان به صورت جهان شمول و كلی نتیجه گیری كرد. بررسی این موضوع از فردی به فرد دیگر متفاوت است. اما من احساس می كنم باید نكاتی را در این باره بیان كنم.

ما حس زیبایی شناختیمان را در بسیاری از رفتارهایمان بروز می دهیم. لباس های زیبا پوشیدن برایمان مهم است، تلاش می كنیم غذاهایمان را تزیین كنیم -- با اینكه غذا خوردن میان ما و حیوانات مشترك است --. تلاش می كنیم بناهای زیبا بسازیم و بسیار كارهای دیگر هستند كه ما تلاش می كنیم آن ها را « زیبا » انجام دهیم. چرا این كار را در مورد میل جنسی انجام ندهیم؟ چرا نباید این میل را با زیبایی آمیخت؟هر چند كه بسیاری از انسان ها در گذشته و حال این كار را كرده اند،چه در آثار هنری و چه در تفكر. اما این ایده در سطح جامعه باید بیشتر گسترش یابد. حتما راهی وجود دارد تا تجاوز نابود شود، حتما راهی هست كه دخترك های نوجوان و جوان ، زن ها، كودكان و انسان های دیگر به اجبار و به طور وحشیانه به این كار مجبور نشوند. حتما راهی هست تا دیگر جنازه های دختر های فراری در حالی كه به شدت مورد آزار قرار گرفته اند گوشه و كنار خیابان ها پیدا نشود. حتما راهی هست كه كابوس های خاكستری لگد مال شدگان تمامی یابد. من سخت به این موضوع می اندیشم كه چگونه می توان این میل را در مسیر زیبایی قرار داد؟ چگونه می توان زیبا ارضا شد؟ این میل باید به زیبایی و زندگی ختم شود، نه به زشتی و مرگ، حتما راهی هست.

امیدوارم از مطالبی كه نوشتم این گونه برداشت نشود كه من موافق افسار گسیختگی میل جنسی هستم. من به این می اندیشم كه نگاه برخی از ما انسان ها نسبت به میل جنسی بسیار بدوی است. ما این میل را در حد یك تمایل حیوانی پست شناخته ایم. به این فكر نكرده ایم كه این تمایل باعث زیبا شدن وجود و زندگی ما شود. من به این می اندیشم كه چگونه می توان به تعادلی شكوه مند و زیبا دست یافت. خیال پرداز نیستم-- هر چند كه اگر باشم هم اشكالی نمی بینم --، اما فكر می كنم از همه پتانسیل های واقعی و در دسترس برای نیل به این هدف سود نجسته ایم.

نویسنده : كیارش

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در شنبه 22 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ



¯ در باب میل جنسی (1)

جمعه 7 بهمن 1384

انسان به حكم انسان بودنش با جهان برون و درون درگیری مداومی دارد. درگیری با جهان درون فرایندی بسیار مشكل است كه گاه عواقب ناگواری را به دنبال دارد. این گونه به نظر می رسد كه انسان با تمام غرایز و تمایلات و ویژگی هایش ساخته می شود و سپس كالایی ناخوشایند به نام «ذهن» در ضمیر انسان حلول می یابد و این آغاز تنش های انسان با خویشتن خویش است. «آیا باید این كار را انجام دهم؟»،«من كیستم؟»،«این چه كاری بود كه من كردم؟». هر كدام از ما معمولا این پرسش ها را از خودمان نه یك بار كه بارها پرسیده ایم. گاهی اوقات برخی از ما نمی توانیم با برخی تمایلاتمان كنار بیاییم،به خصوص با غریزه ای به نام «میل جنسی». افرادی كه با این میل مشكل دارند ویژگی های گوناگونی دارند و نمی توان آن ها را در یك گروه طبقه بندی كرد.

الف. افرادی كه تمایلات جنسی نامتعارف دارند و امكان برآورده كردن آن میل را نیز ندارند. مانند همجنس گرایان كه به خصوص در جامعه ایران بسیار محدود هستند. بنابراین ایشان تمایلی به ایجاد رابطه جنسی با جنس مخالف ندارند و احتمالا تلاش هایشان برای ایجاد ارتباط با همجنس خودشان نیز چندان موفقیت آمیز نخواهد بود. این عوامل به اضافه پارامترهای احتمالی دیگر این افراد را به درگیری با این غریزه می كشاند. در این شرایط معمولا با گذر زمان تنش ها برطرف نمی شود. البته برای نتیجه گیری دقیق تر به كنكاش بیشتری نیاز است.

ب. افرادی كه مشكل فیزیكی خاصی ندارند اما از لحاظ فكری نمی توانند با این میل ارتباط موثری برقرار كنند. در این گروه هم انواع دسته بندی ها می تواند تعیین شود -- مثلا كسانی كه همواره با این میل مشكل فكری دارند یا كسانی كه مشكلشان مقطعی است -- . حال منظور از «مشكل فكری با میل جنسی» چیست؟

این مشكل از آن جا ناشی می شود كه این افراد برای انسانیت خودشان تعریفی الهی گونه و فرازمینی دارند. گویا انسان از نسل غیر زمینیان است،موجودی استثنایی است كه به اشتباه با حیوانات اشتراكاتی پیدا كرده است. اینك هم وظیفه دارد تمام نقاط اشتراكش را با حیوانات نابود كند تا به مقام اصلی خودش برگردد. اینجاست كه میل جنسی اهمیت فزاینده ای پیدا می كند و نقطه عطف جدایی نوع انسان با انواع چارپایان می شود. در نظر اینان میل جنسی تمایلی حیوانی و در نتیجه كثیف است و باید در مقابل آن ایستادگی كرد. شرط دخول در مقام واقعی انسانیت سركوب میل جنسی است. در واقع در دیدگاه اینان اصلی ترین مانع كسب مقام انسانیت میل جنسی است كه گاهی از آن با نام هوای نفس یاد می شود. وقتی در مورد دیگر اشتراكات انسان با حیوان و طریقه برخورد با آن ها از این افراد سوال شود پاسخ هایی نه چندان عمیقی دریافت خواهد شد. به عنوان نمونه اگر پرسیده شود كه نیاز به خوردن و آشامیدن كه در انسان وجود دارد هم با این نیاز در حیوانات مشترك است،باید چه كرد؟احتمالا پاسخ این خواهد بود كه در صورت امكان باید این نیاز را هم سركوب كرد اما چون نخوردن و نیاشامیدن باعث مرگ می شود پس باید خورد و آشامید تا زنده ماند. در واقع در دیدگاه اینان معیار این كه كدام غریزه انسانی باید سركوب شود و كدام نه،این است كه سركوب نباید منجر به مرگ جانی شود. اما آیا به انسان فقط صدمات جانی وارد می شود؟

و یا ممكن است پاسخ داده شود كه با سركوب میل جنسی ویژگی های زیبایی شناختی آدمی شكوفا شده و مثلا به شكل آثار هنری شكوفا می شود. یا اینكه سركوب میل جنسی باعث قدرت گرفتن تفكر در انسان می شود. نمی خواهم و نمی توانم بگویم كه این دیدگاه ها سراسر باطل هستند،اما اشكالات زیادی به آن ها وارد است.

نخست اینكه منشا باور به جایگاه فرازمینی انسان چیست؟به كدامین دلایل من باید معتقد باشم كه جایگاه واقعی انسانیت با سركوب امیال حیوانی حاصل می شود؟ آن جایگاه دور از دسترس انسانی -- كه از قضا جایگاه واقعی نیز هست -- كجاست و چگونه تعیین شده است؟

دوم اینكه منظور از «آسیب» چیست؟ آیا تنها آسیب واقعی مرگ است؟ چرا با اینكه من می دانم نیاز به خوردن و آشامیدن نیازی حیوانی است باز هم باید بخورم و بیاشامم؟ چون اگر این كار را نكنم خواهم مرد و این آسیبی غیر عقلانی است كه نباید بر من وارد شود؟ همان طور كه پیش تر نوشتم این پاسخ معتقدان به شیوه سركوب میل جنسی است. اما آیا افسردگی،بیماری های جسمی و نابود كردن دیگران «آسیب» به حساب نمی آید؟ اگر سركوب میل جنسی تا جایی پیش رود كه منجر به رفتارهای ناهنجار و تجاوز به دیگران از سوی فرد شود آیا باز هم عقلانی است؟ آیا در این صورت این فرد به عرش آرمانی انسانیت خواهد رسید؟ گاهی سركوب افسار گسیخته و رادیكال میل جنسی پیامدهای وحشتناكی را برای فرد و جامعه در پی دارد.

نویسنده:كیارش

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ زندگی

یکشنبه 18 دی 1384

خش خش برگها

دلنگ دلنگ نوکیا

لولیدن کرم وار

دود عینک و ماشین

و زندگی مرگی که زیسته می شود

طوق زرین تمدن

خیابانهای رنگ رنگ

رژه آدمیان

بینی های مخلوق جراح

بسیار چیز وهیچ چیز

و مردگانی که به تانّی در زیر مرمرها می پوسند

افکار سانسور شده

سخنان متظاهرانه

ریاــریاــو باز هم ریا

و اینک من گرسنه کلمات درنده

در برهوتی به سکوت سوگند خورده و زندگی نام

ایستاده در نبرد تحریم

و عاقبت کار وه چه شیرین

ترحیم...!!!

و سپس ترحم نابهنگام تو برای یک مرد...

نوشته داریوش

نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ حقیقت یا خوشبختی؟

سه شنبه 15 آذر 1384

مدتهاست لبهایم خاموش و دستهایم عقیم هستند.در ابتدای شروع بکاردراین وبلاگ اهدافی داشتم که دیگربرایم بی رنگ و سترون مینمایند.مدتها بود فکر میکردم چه لزومی داری انگاره ای راکه من حقیقتش می پندارم را باید با دیگران به مباحثه بگذارم در واقع شکی بود تا چندی پیش که دوستی بسیار نزدیک زندگی بدرود گفت اما بخواسته خود و این حادثه برایم بسیار هولناک می نمود.چون او بخاطرنداشتن قدرت کنار آمدن با حقیقتی که می پنداشت بار زندگی را بر زمین گذاشت.آری افرادی چون او بسیارند کسانی که به یکباره از تمام هنجارهاواعتقادات خانواده و جامعه خود می برند و این تحول برایشان گران میآید و تنشهای درونی سختی را متحمل می شوند عده ای چون او به خودکشی روی می آورند و عده ای نیز نا امید بی هیچ لذتی به زندگی ادامه می دهند درحالی که همین انسانها تا قبل از ورود به این مباحث وتولید سنجشگاه درونی خود(خرد) با همان اعتقادات بظاهر ساده لوحانه(ازدید من)و فارغ ازرنج عقل و زحمت هوش میزیستند.شاید این بیت رابتوان به تمام انسانها جامعیت داد:«تاریک خاطران همه در ناز و نعمتند.....ای روشنی عقل تو بر ما بلا شدی»حال نمی خواهم سعی در گرفتن این تاریک خاطری از کسی کنم(بگذریم از توانستنش)مگر آنکه کسی را در تلاش برای قدم گذاشتن به این راه بیابم که سعی خواهم کرد این کوته راهه ای را که آمده ام برایش بنمایانم.در این راستاست که مدتهاست چیزی ننوشته ام و شاید این نوشته منتهی به پایان نوشتنم در این وبلاگ شود...باز هم نمیدانم و همچنان سرگردانم.میخواهم یاریم دهید. برای چه و برای چه کسی بنویسم؟؟؟

نوشته داریوش

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ



¯ زندگی ام از من دزدیده شده است

پنجشنبه 14 مهر 1384

زمین قطعه ای از بهشت است. همسری مهربان ، فرزندی دوست داشتنی ، وجودی مستحکم از ایمان و آرام.

شروع می کنی به دیدن ، می بینی ، تصاویر را می بلعی. قبلا زندگی را می شنیدی ، ولی حالا آن را می بینی ، اینک این تو هستی که زیستن را روایت می کنی و بسیار است فاصله میان این و آن. این دو گونه زندگی است ، پیش از دیدن و پس از دیدن. این دو اما تفاوت دارند ، پیش از دیدن برایت روایت می کردند که برف چگونه است ، لبخند برای چیست ، چهره ی همسرت چگونه است ، فرزندت زیباست ، زیبایی را پیش از این برایت توصیف می کردند. اینک اما تو داری می بینی چیزهایی را که برایت روایت می کردند ، اشک در چشمانت سرچشمه می گیرد و با خود می گویی : زندگی ام از من دزدیده شده است.

این تمام چیزیست که می فهمی. حال می خواهی خودت انتخاب کنی ، عاشق دختر زیبایی می شوی ، اما تو همسر داری و دختری خردسال. در دوگانگی جنون آفرینی گرفتار شده ای ، جهان را داری می بینی. جنگ را ، کودکان گرسنه را ، دزدک نوجوان را ، زیبایی را می بینی ، اما این با آن زیبایی که برایت شرح داده بودند فاصله ها دارد. چه می کنی ؟ ناهمخوانی زیبایی ها خانواده ات را از هم می پاشد ، مادرت در بستر مرگ می افتد ، چه می کنی ؟ تو نمی بینی و نمی خواهی زیستن با انتخاب های دیگران را. تو چیزی دیگر می خواهی یا گمان می کنی که چیزی دیگر می خواهی. چه می کنی ؟ گام از جاده ی پیشین فراتر می گذاری ، همسرت تو را ترک می کند ، دخترک خردسالت را از تو دور می کنند ، چه خواهی کرد ؟ معیارها را شکسته ای ، گذشته ات را آتش می زنی ، گذشته ای که در چند کتاب و چند عکس مچاله شده است. می خواهی چه کنی ؟ خودت می خواهی باشی یا دیگران ؟ می خواهی با انتخاب های خودت زیست کنی یا با ساخته های ذهن دیگران ؟ همه از تو متنفر شده اند ، آخر چه خواهی کرد ؟

اما مجال برگزیدن و اندیشیدن دوباره از تو دریغ می شود.

تو دوباره نمی بینی. دنیا باز هم آرام می شود ، زمین باز هم قطعه ای از بهشت می شود.

این چیزیست که از زندگی «  یوسف » فهمیدم در « بید مجنون ».

نویسنده : کیارش

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ توسط : pain group
ویرایش شده در پنجشنبه 14 مهر 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ